رضا قليخان هدايت

1823

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مانده عدوى گاودل از فزع بلاركش * چون سگ سقف مرده تن چون خر ساز بىروان و له فى المدح ترا ايزد ز آب و خاك نسرشته است پندارى * كه گشته است از تو هر عضوى به فرّ و فضل ديگرسان زبان از شكر و طبع از آب و روى از نور و لفظ از در * سر از رحمت دل از شفقت تن از عصمت كف از برهان شد از رمح غلامانت هوا با نيستان يكسر * شد از گرد سوارانت زمين با آسمان يكسان تو پندارى شد آن ساعت ز بهر كشتن خصمت * قضا بر تيغ تو قبضه قدر بر تير تو پيكان به دست بندگانت در كمان شد ابر نيسانى * كه از وى يقلق و ناچخ همىباريد چون باران هزيمت كردى اعدا را و بيرون آمدى ناگه * چو ماه از ابر و در از آب و مشك از ناف و لعل از كان من قطعاته فى ذمّ الاعادى طبع من كانست و دل دريا و اين بىدولتان * چون كف دريا همه تردامن و خس‌پرورند چون غرابند ارچه سرتاسر زبان چون بلبل‌اند * هم غلافند ارچه لب تا لب دهان چون خنجرند لعبت‌آسا از درون سو و ز برون سو مرده‌اند * لاجرم تصحيف لعبت را چو كافر درخورند